دلم گرفته آسمون - می خوام که خون گریه کنم ...
خیلی سخته یه روز که فکر می کنی همه چیز سرجاشه و همه مشغول زندگی روزمره شون هستن و مشکل خاصی وجود نداره ، یک دفعه با خبر بشی یکی از دوستان دوران دبیرستان که ۴ سال همکلاسی بودی و با وجود گذشت ۴ سال از اون دوران هنوز هم از طریق برخی دوستان از حالش با خبر بودی و هر از گاهی به بهانه های مختلف و د جمع دوستان می دیدیش ، الان ٢ روزه دیگه نیست ... 
علی عزیز!!! چرا اینقدر بی خبر رفتی ؟؟؟ من باید بعد از ٢ روز تازه از طریق آرش و حسین با خبر بشم که رفتی مسافرت ؟؟؟ شنیدم قرار بوده ٢-٣ روز تعطیلات بری شمال و بعد برگردی بری سر کلاسای دانشگاه و درس و کار و ...!!! اما انگار وسط راه بازم پیچوندی و رفتی یه جای بهتر ... یه جا که انقدر خوبه که دیگه حاضر نیستی برگردی و بیای رفقای قدیمیت رو ببینی ... امروز ساعت ۴ قراره با بچه ها بیایم خونتون ، اما خودت نیستی !!! ای کاش بودی . ای کاش اون موقع ها که بودی بیشتر قدرتو می دونستیم ... 
اما اینو بدون با رفتنت خیلی داغونمون کردی ... حال همه بچه ها گرفته ست ... 
علی عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــز!!! روحت شاد ...
همیشه به یادت می مونیم و هر از گاهی با بچه ها بهت سر می زنیم ...
تا که بودی کسی یارت نشدن
تا که خفتی همه بیدار شدن
قدر آن آینه بدانید چو هست
نه آن موقع که افتادو شکست
» شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ - ۱٢:٥٢ ب.ظ
+ نوشته شده توسط م.ن ||
نظرات
()